خرید بک لینک

از زبون سونیک:

نه نه...امکان نداره اون فهمیده باشه...آخه چجوری میخواسته بفهمه؟ ولی اینجوری نمیشه باید مطمئن شم. امی به من نگاه میکنه. فکر کنم فهمیده تو ذهنم چی میگذره. یه دفعه مهربون شدن کریستین باید دلیل دلشته باشه، تا دو دیقه پیش میخواست کلمو بکنه حالا اینقدر باهام خوب شده...امیدوارم نفهمیده باشه.

صدای ساندرا از فکر و خیال درم آورد. گفت:《خب نظرتون در مورد ع!و شدنش چیه؟》 همه زل زدن به من. رژ با طعنه گفت:《ما که دیگه تو رو قبول کردیم کریستین هم روش!》 کمی عصبانی شدم و گفتم:《رژ! زشته یعنی چی؟》 سکوت شد. ساندرا آهی گشید و گفت:《بزارین عضو شه، حداقل از من قابل اعتماد تره.》 راستش شک داشتم. حداقل ساندرا فضولی نمیکرد. خیلی متفکرانه گفتم:《هردوی شما میتونستید از قدرتتون استفاده کنید....چجوری؟ از کجا میدونستید باید کار باهاشو بلد باشید؟》 این رو که گفتم هم ساندرا هم کریستین اینور و اونور رو نگاه کردن و خواستن از زیر جواب دادن در برن. گفتم:《کریستین میشه یه دیقه باهام بیای؟》 و بعد کشیدمش یه گوشه و بدون اینکه کسی بشنوه گفتم:《وقتی من و امی حرف میزدیم اونجا بودی درسته؟》 یه دفعه تعجب و کرد و بعد بریده بریده جواب داد:《ن...نه...چطور؟...چیزی...چیزی شده؟》 خیلی جدی زل زدم به چشماش. گفتم:《کریستین....راستشو بگو!》 نتونست دووم بیاره و سرش رو به نشونه مثبت تکون داد. یعنی واقعا فهمیده بود؟ پرسیدم:《کریس....واقعا؟》 سرش رو انداخته بود پایین. شتاب زده گفت:《ببین باور کن نصف تفکراتی که در موردت هست باعث میشه بقیه در موردت بد بگن و باهات بد رفتار کنن! من اگه اونارو نمیفهمیدم شاید حتی باهات میجنگیدم...خب میدونی... به هرحال...به نظرت اگه به بقیه بگی اوضاعت بهتر نمیشه؟ باور کن بهتر میشه ها...》 با لحن جدی و محکم گفتم:《من نیازی به ترحم تو یا بقیه ندارم! چه فایده ای داره که بخوان از رو دلسوزی باهام خوب باشن؟ ترجیح میدادم باهات بجنگم تا اینکه تو رازمو بدونی! مهم اینه که بقیه واقعا دلشون بخواد با من باشن....نه عین تو که...》 عصبانی شده بودم. آخه پسر تو چی میدونستی؟ چقدر میتونی احمق و نفهم باشی؟ سریع پرسید:《خب خب...چرا به امی گفتی؟ از ترحم اون نترسیدی؟》 عصبانی جواب دادم:《اون فرق داره! قابل اعتماده! قبل از این ماجراها هم من براش مهم بودم! همیشه ازم میپرسید. فکر کنم انتخابش با خودم باشه که به کی بگم به کی نگم.》 قیافه احمقانه ای به خودش گرفته بود. اما چند لحظه بد با ناراحتی گفت:《تو خیلی خوش شانسی.》 تعجب کردم. این حرفش چه ربطی به بحث داشت؟ گفتم:《چرا؟!》 چشماشو بست و گفت:《تو امی رو داری....به قول خودت براش مهمی...میدونی چقدر برای به دست آوردن اون دختر تلاش کردم؟》 با بی حوصلگی پرسیدم:《منظور؟》 نگاهم کرد. گفت:《احمق، عاشقته نمیفهمی؟ وقتی به یکی اینقدر اهمیت میده یعنی دوسش داره! ولی توهم عاشقشی؟》 امی عاشق من باشه؟ این حرفو که زد تعجب برم داشت. اون دختر چرا باید عاشق من بشه؟ همیشه برام سوال بود که من چی داشتم که دخترا ازم خوششون میاد. یاد دیشب افتادم که با امی تو رستوران بودیم و اون گفت اول اسم کراشش"S" بود....یعنی منظورش من بودم؟

کریستین زد به شونه ام و گفت:《کجایی؟ دارم میگم توهم ازش خوشت میاد؟》 من و من کنان گفتم:《از کجا .... از کجا...میدونی عاشق منه....؟ آخه...آخه چرا باید عاشقم...باشه؟》 با حالتی که انگار هیچی نمیفهمم نگاهم کرد و گفت:《واقعا خنگی...دیوونه دارم بت میگم وقتی اینقدر برات ارزش قائله یعنی دوست داره...فکر کردی چرا خواست گروهش رو تو تئاتر عوض کنه؟ من که روز اول نبودم ولی ساندرا بود و میگفت خیلی ناراحت شده وقتی تو و اون گروه نشدید. میگم خنگی یعنی همین...پس تو کلا توی این باغا نیستی نه؟》 حرفاش معنی میداد...ولی نمیخواستم باور کنم...نمیتونستم باور کنم...امی...نه....نمیشد....باز زد رو شونه ام و گفت:《نظرت چیه جواب بدی؟》 آروم و با تعجب گفتم:《جواب بدم؟》 آهی کشید و چشم غره ای رفت. گفت:《عاشقشی یا نه؟》 نمیدونم چرا ولی یقه اش رو گرفتم و چسبوندمش به دیوار. مشخص بود تعجب کرده. با عصبانیت گفتم:《روانی! من تا دو دیقه پیش روحمم خبر نداشت، حتی الانم نمیتونم باور کنم که...که اصلا ولش کن...بعد تو از من میپرسی عاشقشی؟ من اونو به چشم دوستم میدیدم....تو...وای....》 و بعد یقه اش رو ول کردم. توقع داشتم عصبانی شه و باهام دعوا کنه. اما همچنان وایستاده بود و پوکر نگام میکرد. گفت:《واقعا خلی....》 بعد خندید و گفت:《باید یادت بدما! اصلا تخصص نداری! ولی از من به تو نصیحت امی رو از دست نده...خیلی دختر خوبیه...ای کاش من جای تو بودم...هرچند تو خیلی بدبختی به درد من نمیخوری》 نگاه ترسناکی بهش انداختم. خودش رو جمع و جور کرد. گفتم:《معلومه که به درد تو نمیخوره، تو چی میفهمی؟》 هیچی نگفت فقط پوزخند زد. خواستم برگردم پیش گروه که گفت:《معلومه که نمیفهمم! من دقیقا برعکس توعم! یه بچه پولدار بی درد و عار که همه خرجاش رو دوش خانواده اشه ...الان منو شناختی؟》 گفتم:《تا حالا از این زاویه ندیده بودم که بی دد بودن هم یه جور درده....بیا بریم...الان وقتش نیست....》 داشتیم میرفتیم پیش بچه ها که در گوشم گفت:《داداش اگه واقعا امی رو نمیخوای بزار من برش دارم!》 اینبار دیگه واقعا کلافه شدم. داد زدم:《بیشعور! مگه دستماله که اگه من نخواستم تو برش داری؟ اونم احساسات داره میفهمی؟ اصلا برات مهمه که اون چی فکر میکنه؟ فقط دنبال دل خودتی؟ برات بقیه مهم نیستن؟ دیگه ام به من نگو داداش! من داداش تو نیستم!》 شاید ی خرده زیادی عصبانی شده بودم. ولی دست خودم نبود . نمیتونستم ببینم در مورد امی اینجوری حرف بزنه. پوزخندی زد و گفت:《بقیه دارن نگات میکنن.》 برگشتم وودیدم کل گروه به من خیره شدن. یه لحظه حس کردم که فقط میخوام زمین دهن باز کنه و فرو برم داخلش. برای اینکه کم نیارم آروم دم گوشش گفتم:《ببن فقط اگه یک کلمه، حتی یک کلمه از این موضوع یا گذشته من بگی نابودت میکنم! 》 با پررویی گفت:《شرط داره!》 گفتم:《آقا رو نگاه! برا من شرطم میزاره!》 پرید وسط حرفم و گفت:《عضو گروه شم.》 خیلی عادی گفتم:《الان این شرط بود؟ چیه فکر کردی نمیزارم عضو شی؟ بیا بریم...به من میگی خنگ، خودت که بدتری》 باز خندید. آخه کجای حرف من خنده داشت؟ دلم میخواست تیکه تیکه اش کنم.

رفتیم بین جمع. امی به من زل زده بود. نمیدونم چرا ولی ناخودآگاه نگامو ازش دزدیدم. ساندرا گفت:《خب...فکر نمیکنم حرفاتون نتیجه خوبی...》 پریدم وسط حرفش و گفتم:《عضو میشه》 همه تعجب زده نگام کردن. ناکلز گفت:《نه به دو دیقه پیش که میخواستی با خاک یکسانش کنی نه به الان.》 سیلور هم با طعنه گفت:《اون دو دیقه پیش بود، الان نظرش عوض شد. 》 دیدم که بلیز کشیدش کنار و چیزی بهش گفت. خیلی جدی گفتم:《هرچی بوده باشه هم شخصی بوده، ربطی به کار نداشت، الان تنها چیزی که مهمه...》 یاد امی افتادم. نمیذاشت تمرکز کنم....تیلز گفت:《نجات گرین هیله نه؟》 سر تکون دادم. این پسر همیشه به موقع به داد من میرسید. این چندوقته نتونستم باهاش وقت بگذرونم همش درگیر کار ها بودم، هرچند که اونم سرش با کریم شلوغ بود....زیر چشمی به امی نگاه کردم. هرچی سعی میکردم نشونه ای از عشق توش پیدا کنم نمیتونستم....اصلا شاید این یکی دیگه از حقه های کریس بود....ساندرا دستاش رو بهم زد و گفت:《خب اگه اینبار تو حرفم نمی پری، کریستین هم عضو شد.》 کریم گفت:《عالیه، نظر ماهم که مهم نیست.》 امی سریع گفت:《چه نظری میخوای بدی؟》 کریم چشم غره ای بهش رفت.

بالاخره کریستین هم عضو شد، قرار شد بریم شرکت. با همون تقسیم بندی قبلی سوار ماشینا شدیم. من و امی هم باهم بودیم. این بار ساندرا پیش ما نیومد، فکر کنم ازم عصبانی بود...دختر عجیبی بود...از یه طرف برام جالب بود از طرف دیگه غیر قابل درک...

امی سوار ماشین شد. سعی کردم عادی جلوه کنم. چند دیقه سکوت بود. اونم که حرفی نمیزد، انگار هردومون بعد از هربار حرف زدن ریست میشدیم و برمیگشتیم تنظیمات کارخونه. بالاخره گفتم《خب....چه خبر》 زیرلب خندید و گفت:《الان میخواستی بحثو وا کنی؟》 همون طور که نگام به جلو بود با لبخند گفتم:《مثلا...》 گفت:《سوالای بهتری هم هست...مثلا اینکه چرا سر کریستین داد زدی؟》 آه بیخیال امی، یادآوری نکن. خیلی سرسری جواب دادم:《بیخیالش شو....اصلا حوصله شو ندارم.》 ول کن نبود. با شیطنت گفت :《تو که همیشه حوصله نداری، بگو دیگه.》 خیلی غیر منتظره جواب دادم:《هر موقع تو گفتی از کی خوشت میاد منم میگم.》 فکر کنم توقع نداشت ، خودمم نداشتم. از دهنم پرید. با تعجب گفت:《چه ربطی داشت؟》 گفتم:《هیچی...واقعا هیچ ربطی نداشت...به نظرم کلا بیخیال شیم....》 بعد از مکث کوتاهی گفت:《فکر کنم گفتی الان مهم ترین چیز نجات گرین هیله نه؟》 نگاهش کردم، سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم. گفت:《پس شاید بعد این اتفاق بهت گفتم....》 و بعد سرش رو پایین انداخت. میتونستم ببینم که گونه هاش قرمز شدن. نمیدونم کریس راست گفته بود یا نه ولی فعلا باید بیخیال میبودم...

بعد از تئاتر از زبون کریس:

با ساندرا همه چیز رو اوکی کرده بودیم. نقشه ای کشیده بود که مو لا درزش نمیرفت. قرار بود من جوری وانمود کنم که انگار از گذشته سونیک خبر دار شدم در حالی که هیچی نمیدونستم. ساندرا هم بهم گفت:《فقط بدون که گذشته اش خیلی افتضاح بوده...》 وقتی هم ازش پرسیدم:《اگه در موردش حرف بزنه و من هیچی ندونم چی؟》 جواب داد:《نگران نباش، اونقدر براش راحت نیست که بخواد بیاد با تو حرف بزنه...》 حرفش قانع کننده بود پس بیخیال شدم. علاوه بر اون دستور گرفتم در نقش همون کریس قبلی باقی بمونم و جوری وانمود کنم که انگار از امی خوشم میاد و یه خرده ای سونیک رو از احساس امی با خبر کنم، میدونستن به همین راحتی ها حرفم رو قبول نمیکنه پس جای نگرانی نبود. خود ساندرا هم قرار بود موافقتش با تغییر گروه ها رو طبیعی کنه....

ساندرا از گذشته سونیک خبر داشت ولی هیچ موقع چیزی ب من نگفته بود... تو این ماجرا داشتم میفهمیدم که سونیک و ساندرا خیلی شبیه هم هستن....هردوتا باهوش بودن و خیلی درونگرا، به ندرت پیش میومد که سان با من در مورد گذشته اش صحبت کنه غیر از مواقعی که واقعا حالش بد بود و من از زیر زبونش حرف میکشیدم. میدونستم سونیک فکر میکنه من از اون پسر عوضیا هستم که دنبال دختر بازیم ولی عیبی نداشت همه این هارو به خاطر امی تحمل میکنم. با اینکه سونیک از من خوشش نمیومد اما من تحسینش میکردم، از رفتاری که در مقابل امی داشت خوشم اومد وقتی از امی در مقابل من دفاع کرد رو دوست داشتم، میدونستم آدم قابل اعتمادیه و حواسش به امی هست.....

در شرکت از زبون سونیک:

هرکس رفته بود سر کار خودش. کریس و ساندرا هم کمکون میکردن. ساندرا با من کد نویسی بدنه سایتو به عهده داشت. قرار بود کریس جاش بیاد ولی اینقدر اسرار کرد که آخر سر تیلز موافقت کرد.

داشتم کد میزدم که ساندرا گفت:《چرا گروهتو عوض کردی؟》 عصبانی نبود، خیلی عادی پرسیده بود . منم خیلی عادی گفتم:《امی خواست...منم مخالفتی نکردم، تازه خودتم که موافقت کرده بودی.》 بدون اینکه نگاهم کنه گفت:《من دلم میخواست با تو باشم...مجبور شدم قبول کنم》 و بعد نگاهم کرد. خیلی جدی پرسید:《تو از من بدت میاد؟》 چرا امروز همه چی عجیب شده بود؟ گفتم:《چرا باید بدم بیاد؟》 کمی نزدیک تر شد و جواب داد:《همیشه ازم فرار میکنی، مگه من چی کار کردم؟》 اون نزدیک تر میشد و من عقب تر میرفتم. تا اینکه به دیوار خوردم. به دیوار چسبیدم و ساندرا جلو اومد. فاصله مون در حد ۱۰ سانت بود. بریده بریده گفتم:《ازت....ازت...فرار نمیکنم....کی....کی....فرار کردم؟》 همون جا وایستاده بود. جدی گفت:《سونیک....من احمق نیستم، تو بهم اعتماد نداری》 الان فقط دلم میخواست با سرعتم از دستش در میرفتم. واقعا نیاز داشتم این کارو بکنم. قبلا وقتی بچه بودم....هر موقع ناراحت میشدم با سرعت میدویدم. اما الان نمیشد. گفتم:《ببین...ساندرا....بحث اعتماد نیست....منم کاملا عادی باهات رفتار میکنم....نمیدونم چرا اینجوری فکر میکنی.》 نزدیک تر شد، خیلی موذیانه گفت:《اگه بهم اعتماد داری چرا الان قلبت اینقدر تند میزنه؟》 خواستم خودمو کنار بکشم که دستشو گذاشت کنار سرم روی دیوار. من بگم بت اعتماد ندارم بیخیال میشی؟ گفتم:《راستش....خیلی دیگه اومدی....اومدی نزدیک....عادت...ندارم》 گفت:《اگه الان امی جای من بود هم استرس میگرفتی؟》 وای خدا بس کنید. دارید روانیم میکنید. دستشو گرفتم و از کنار سرم برداشتم .خیلی جدی جواب دادم:《من چی میگم تو چی میگی...اگه میشه الان هم....》 تا خواستم حرفمو تموم کنم، در باز شد و امی و تیلز باهم اومدن تو اتاق. ساندرا خیلی سریع از من دور شد. امی خیلی ناراحت زل زده بود به من. تیلز هم فقط تعجب زده وایستاده بود اونجا. ساندرا با استرس گفت:《کاری داشتین؟》 تیلز خواست حرف بزنه که امی جدی و عصبانی گفت:《چیه مزاحم شدیم؟》 ساندرا چشم غره رفت و گفت:《فکر کنم یاد نگرفتی که در بزنی نه؟》 پریدم وسط حرفشون و گفتم:《حالا....چیزی شده؟》 امی نگاه بدی بهم انداخت. چی فکر میکرد؟ تیلز ک فهیمد اوضاع خوب نیست گفت:《دوتا چیز، اول اینکه کدا حاضره؟》 گفتم:《آره تقریبا حاضرن، تا یه ربع دیگه کامل میشن.》 تیلز خواست ادامه بده که امی گفت:《انگار بودن یا نبودن این خانم فرقی نداره...سرعت بالا نرفته》 ساندرا گفت:《الان تو خیلی بهتر از منی؟ اصلا میدونی کد چیه؟》 امی با عصبانیت به سمتش قدم برداشت که دستش رو گرفتم و آروم گفتم:《امی...بیخیال شو.》 امی خودشو عقب کشید و دیگه چیزی نگفت. تیلز ادامه داد:《میگم الان که حالا ساندرا هم هست...میتونید اَپ طراحی کنی؟ چندتا درخواست داشتیم...》 گفتم:《آره فکر کنم بتونیم، اَپ فقط دیزاینش خیلی کار داره 》 گفت:《اون که با ماعه، شما بدنه اید دیگه.》 سر تکون دادم و گفتم:《باشه حله.》 بعد تیلز بیرون رفت، امی هنوز وایستاده بود. ساندرا گفت:《خب تو کاری داشتی؟》 امی هم طرح هایی که زده بود رو جلو آورد و فلشی که دستش بود رو هم به من داد، طوری که انگار ساندرا اونجا نیست گفت:《اینا طرحاس، فایلشو هم آماده کردم....کارت راحت تر باشه.》 با لبخند گفتم:《باشه ممنونم》 اومم لبخندی زد و بعد سریع از اتاق بیرون رفت و در رو بست.

روی صندلی ولو شدم. ساندرا از اونور اتاق گفت:《خوشحالی؟》 نگاش کردم. گفتم:《برا چی خوشحال باشم؟》 اما چیزی نگفت و اومد نشست پشت لپتاپ. این دختر واقعا عجیب و مرموز بود. گفتم:《سان...تو بعد از اون شب دوباره عوض شدی و شدی همون آدم قبلی...چرا؟》 بدون اینکه نگاهم کنه گفت:《من هنوزم پیش تو همون آدمیم که اون شب دیدی، فقط فکر میکنم خودتو دوست نداری متوجهش بشی.》 دوباره پرسیدم:《چرا با امی مشکل داری؟》 نگاهم کرد و خیلی جدی گفت:《هرموقع تو جواب سوالای منو دادی منم جوابت رو میدم.》 بعد از این صحبت ها تا آخر تایم بدون هیچ حرفی کد زدیم. من رو یاد یه نفر مینداخت ولی نمیدونستم کی.

جنگل موقع تمرین از زبون سونیک:

اول از همه باهم حرف زدیم و قول دادیم که تمام تلاشی که میتونیم بکنیم و این چندوقت فقط روی نجات گرین هیل تمرکز کنیم نه چیز دیگه ای. خیلی جدی تمرین هارو انجام میدادیم. تقریبا کل گروه نحوه استفاده از قدرتاشون رو یاد گرفته بودن. بلیز استفاده از آتیش رو یاد گرفته بود و یکم روی کنترل کردنش کار داشت. رژ پرواز رو و همه به همین ترتیب.

نوبت امی بود. خیلی جدی کار کرده بود. به نظر من که مهارتش فوق العاده بود اما خودش قبول نمیکرد. گفتم:《میگم نظرت چیه آخرین تمرین رو هم انجام بدی و دیگه کامل استاد شی؟》 همون طور که داشت استراحت میکرد گفت:《چ تمرینی؟》 گفتم:《مبارزه رو در رو، باهم میجنگیم.》 چشماش گرد شد. گفت:《من با تو بجنگم؟ بیخیال.》 گفتم:《اشکالش چیه؟ باید یادبگیری، فردا قراره با همه اینکارو انجام بدیم. حالا تو یه روز جلوتر.》 به زور قبول کرد. بلند شدیم و رو به روی هم وایستادیم. اولین ضربه رو زد و جا خالی دادم. شروع کردیم به جنگیدن. چندبار خواستم بهش ضربه بزنم (حواسم بود که آسیبی نبینه) اما نذاشت. بهتر از اینا کارش رو بلد بود. با چکشش افتاد دنبالم. اگه سرعتم نبود تا الان له شده بودم. آخرش بین چندتا درخت گیر کردیم. تقریبا داشتم گم میشدم که یه جا توقف کردم و دیگه پیش نرفتم. امی ام از فرصت استفاده کرد و خواست که با چکشش به من ضربه بزنه که جاخالی دادم و چکشش خورد به یه درخت. اینقدر محکم زده بود که درخته تکون خورد و چندتا از برگ هاش روی زمین افتاد. خسته شده بودم. گفتم:《صلح.....بسه...دیگه نمیتونم...》 لبخندی روی لبش بود. به شوخی گفتم:《ولی اگه جا خالی نمیدادم له ام کرده بودیا!》 گونه هاش سرخ شد و خیلی آروم گفت:《آه...ببخشید....》 خندیدم و گفتم:《مهم نیست....فقط یه موضوعی...فکر کنم گم شدیم.》 نگاه شیطنت آمیزی بهم کرد و گفت:《من اینجارو میشناسم، بیا گم نشدیم.》 بعد جلوتر از من راه افتاد. چند دقیقه بعد به بچه ها رسیدیم. همه خسته بودیم....

یه روز به همین روال گذشت و ما هر روز آماده تر میشدیم. همه یاد گرفته بودن که چی کار کنن، توی مبارزه هم راه افتاده بودن. مبارزه بلیز و سیلور از همه دیدنی تر بود. فقط نزدیک بود ک جنگل آتیش بگیره و درختا از جاشون کنده بشن.

بالاخره تیلز با راداری که توی گرین هیل داشت بهمون اعلام کرد که باید راه بیفتیم. جنگ تا فراد شروع میشد و ما باید تمام تلاشمون رو میکردیم تا از شهرمون محافظت کنیم......کار سختی بود....ولی میدونستم که میتونیم.....

ادامه در قسمت شانزدهم....

[ یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۲ ] [ 19:55 ] [ NikaDiamond ] [ ]

برچسب: نویسنده: دانیال صالحی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1402 ساعت: 22:14

صفحه بندی