داستان جنگ سرنوشت پارت ۱۴ - تاریخ: 1402/6/23 ساعت: 22:14
از زبون سونیک:امی گوشه سالن نشسته بود. پاهاش رو بغل کرده بود و سرش روی زانو هاش بود. میتونستم حس کنم میلرزه. دلم نمیخواست بقیه بچه ها بهش خیره بشن یا مسخره اش کنن برای همین سریع دستش رو گرفتن از سالن بیرون بردمش. قبل از اینکه همه متوجه بشن.وقتی دستش رو گرفتم و ناگهانی بیرون بردمش خیلی ترسیده بود. می...
داستان جنگ سرنوشت پارت ۱۵ - تاریخ: 1402/6/23 ساعت: 22:14
از زبون سونیک:نه نه...امکان نداره اون فهمیده باشه...آخه چجوری میخواسته بفهمه؟ ولی اینجوری نمیشه باید مطمئن شم. امی به من نگاه میکنه. فکر کنم فهمیده تو ذهنم چی میگذره. یه دفعه مهربون شدن کریستین باید دلیل دلشته باشه، تا دو دیقه پیش میخواست کلمو بکنه حالا اینقدر باهام خوب شده...امیدوارم نفهمیده باشه.ص...
داستان جنگ سرنوشت پارت ۱۶ - تاریخ: 1402/6/23 ساعت: 22:14
از زبون تیلز:از وقتی پیام ماریا رو دیدیم خیلی جدی شروع کردیم به تمرین کردن، سونیک رو میدیدم که واقعا داشت زحمت میکشید. میتونم بگم توی این دو روز همش ۱ ساعت خوابیده بود. هر روز با بچه ها مبارزه میکرد و بهشون نکات مختلف رو یاد میداد. شکست دادنش خیلی سخت بود ولی میتونستم حس کنم که این اواخر واقعا خسته ...