خرید بک لینک

از زبون تیلز:

از وقتی پیام ماریا رو دیدیم خیلی جدی شروع کردیم به تمرین کردن، سونیک رو میدیدم که واقعا داشت زحمت میکشید. میتونم بگم توی این دو روز همش ۱ ساعت خوابیده بود. هر روز با بچه ها مبارزه میکرد و بهشون نکات مختلف رو یاد میداد. شکست دادنش خیلی سخت بود ولی میتونستم حس کنم که این اواخر واقعا خسته شده بود و توان ادامه دادن نداشت. هربار باید با ۸ نفر ادم مبارزه میکرد، مسلما خسته میشد. وقتی دید دیگه نمیتونه ادامه بده جوری که بقیه نفهمن روش رو عوض کرد و ما رو مقابل هم قرار داد تا بجنگیم. کارش خیلی درست بود، هم توی استفاده از قدرتش عالی بود هم توی نظم دادن به گروه. انگار از همون اول برای همین کار به دنیا اومده بود.

خیلی دلم میخواست باهاش حرف میزدم ولی این چندوقت خیلی سرمون شلوغ بود. هم من درگیر بودم هم اون. اما بعد از تمرین امروز فرصت مناسبی برای صحبت باهاش بود.

کنار یه درخت وایستاده بود و داشت آب میخورد، بقیه بچه ها هم اونور مشغول تمرین بودن. زدم رو شونه اش، سریع برگشت. فکر کنم ترسید. با لبخند گفتم:《چطوری دوست قدیمی؟》 خندید و گفت:《انگار شما بهتری دوست قدیمی.》 همیشه عادت داشت حتی وقتی حالش بده بخنده. خب چرا؟ گفتم:《فکر نمیکنی یکم استراحت لازم داری؟》 جواب داد:《میدونی که الان وقت استراحت نیست.》 گفتم:《باشه، ولی نمیتونی ۲۴ ساعته کار کنی. کم میاری. چیزی هست که ذهنتو درگیر کرده؟》 از حرفم تعجب کرد و با حالت مرموزی گفت:《 نه، چطور؟》 جواب دادم:《آخه تو هر موقع چیزی ذهنتو درگیر میکنه میچسبی به کار که نخوای بهش فکر کنی.》 کمی تعجب کرد ولی بعد با لبخند گفت:《خوب منو میشناسیا!》 منم با لبخند گفتم:《باشه ولی نمیتونی منو بپیچونی.》 گفت:《نگران نباش، حالم خوبه. تو چی؟ همه چی ردیفه؟》 باشه سونیک، من که میدونم میخوای منو دور بزنی و جواب ندی...عیبی نداره. بیخیال شدم و گفتم:《آره منم خوبم...》 دوباره لبخند زد و گفت:《 عالیه...》 همین طوری زل زده بودیم به هم که تیکال از اون ور داد زد:《جناب سونیک، میای یا نه؟! ما منتظر شماییم!》 خواست بره که گفتم:《میترسی موفق نشیم؟》 وایستاد و نگام کرد. خیلی جدی گفت:《میدونی که هیچ کس اندازه من به برنده شدنمون اعتقاد نداره.》 جواب دادم:《از کجا اینقدر مطمئنی؟》 گفت:《چون راهی غیر از مطمئن بودن ندارم...آم...فکر کنم کریم کارت داره....》 برگشتم و دیدم کریم داره برام دست تکون میده که به سمتش برم. به این ترتیب دوباره از سونیک جدا شدم....

آخرین روز مبارزه از زبون سونیک:

باورم نمیشد فردا باید به گرین هیل میرفتیم....شاید خیلی فرصت تمرین نداشتیم ولی همگی در بهترین آمادگی بودیم. امروز آخرین تمرین هارو میکردیم و بعد به خونه تیلز میرفتیم تا برای فردا نقشه بکشیم.

همه باهم تمرین میکردن تا من هم استراحت کنم. ولی در آخر نوبت من شد که برم و باهاشون مبارزه کنم.

نفر اول رژ بود...خیلی پر رو وایستاده بود و نگام میکرد. گفت:《نترس سونیک، آروم میزنمت دردت نیاد.》 با پوزخند گفتم:《ممنون که بهم رحم میکنی، ولی حواست باشه اول خودت کتک نخوری.》 عصبانی شد و به سمتم حمله کرد. مثل همیشه جاخالی دادم. به خاطر سرعتم هیچ کسی نمیتونست منو بگیره. چندین بار سعی کرد تا منو بگیره ولی جاخالی دادم تا اینکه از پشت به سمتش رفتم. بر خلاف تصورم سریع برگشت و شروع کردیم به مبارزه رو در رو. اون میزد منم جوابشو میدادم. خیلی کارش نسبت به دفعه قبل بهتر شده بود. اما باز هم نتونست من رو شکست بده و در نهایت که روی زمین ولو شده بود با لحن بی حوصله ای گفت:《ازت متنفرم سونیک...》 دستم رو به سمتش دراز کردم و گفتم:《لطف داری رژ》 و بعد دستم رو گرفت و بلند شد.

همین طور به ترتیب جلو رفتیم تا نوبت امی شد. امی و چکشش، اگه چکشش بم میخورد مثل کتلت له میشدم. خیلی با اعتماد به نفس وایستاده بود رو به روم. پوزخندی زد و گفت:《قرار نیست شکستت بدم ولی ازت شکست نمیخورم.》 با لبخند گفتم:《اینم برای خودش پیشرفته!》 چکشش رو بالا انداخت و بعد گرفتش و افتاد دنبالم. جا خالی دادم و رفتم پشت سرش، و اونم ازم فرار میکرد. اما آخر سر فهمیدم که از قصد من رو دنبال خودش کشونده. وارد یه بن بست از درخت شدیم که هیچ راهی برای رفتن وجود نداشت. امی هم جلوی تنها راه خروج از اون بن بست وایستاده بود. چکشش رو سفت گرفته بود. فضای زیادی برای حرکت نداشتم پس باید چکش رو ازش میگرفتم.شروع کرد به ضربه زدن منم هی در میرفتم، تا اینکه پام به یه شاخه گیر کردم و خوردم زمین. تا خواستم بلند شم چکشش رو جلوم گرفت و گفت:《تسلیم شو!》 نه امی خانم، شکست دادن به من این سادگیا نیست. توی یه حرکت چکشش رو ازش دزدیدم. توقعش رو نداشت. چکش رو روی شونه ام گذاشتم و به سمتش حرکت کردم، عقب عقب میرفت. تا اینکه جامون عوض شد، حالا من سر راه خروج بود. چکش رو انداختم کنار و گفتم:《بزار ببینیم ته زورت چقدره!》 با عصبانیت گفت :《با بد کسی در افتادی!》 نزدیک هم شدیم و شروع کردیم به مبارزه دست خالی.

بعد از پنج دقیقه که هی حمله میکرد و من جاخالی میدادم خسته شد و شروع کرد به نفس نفس زدن. دستاش رو بالا آورد و با طعنه گفت:《خیلی خب...باشه فهمیدم خیلی قوی هستی!》 چکشش رو از روی زمین برداشتم و جلوش گرفتم و گفتم:《اینو که باید خیلی وقت پیش میفهمیدی.》 یکی از ابروهاش رو بالا داد، صاف وایستاد و چکش رو گرفت و گفت:《حسابتو میرسم، وایستا و نگاه کن.》 با لبخند گفتم:《کارت خیلی خوب بود. خیلی خوب دسته خالی میجنگی》 با پوکرترین حالت ممکن گفت:《مسخره ام میکنی؟!》 منم خیلی جدی گفتم:《چرا باید مسخره ات کنم؟!》 از بین درختا بیرون رفتیم و برگشتیم جایی که بچه ها بودن. اما در کمال تعجب کسی اونجا نبود.

چرخیدم تا پشت سرم رو ببینم و وقتی دوباره به رو به رو نگاه کردن دیدم امی هم غیب شده. تازه فهمیدم که اینا همش یه تله برای گیر انداختن من بوده. میخواستن باهم بهم حمله کنن. اون همه آدم به یه نفر؟! نامردی نیست؟ تو حالت اماده باش وایستادم و گوش هام رو تیز کردم. شنیدم که بوته های پشت سرم حرکت کردن. تا خواستم برگردم یه نفر از بالای سرم رد شد اما به موقع سرم رو دزدیدم. رژ بود، دوباره غیبش زد. چند ثانیه بعد همون اتفاق تکرار شد اما اینبار پاش رو گرفتم و مانع پروازش شدم. خورد زمین، بلند شد و شروع کرد به مبارزه. حس کردم یه نفر از پشت سرم قراره حمله کنه که درست هم حس کردم. به موقع رفتم کنار و ناکلز با مشتش کوبوند تو دست رژ. رژ هم از شدت درد جیغش بلند شد. همون لحظه همه بچه ها باهم به سمتم هجوم اوردن. از هر طرف یه نفر بهم حمله میکرد. باید یه نفری جلوی همه وایمیستادم. تقریبا داشتم خوب پیش میرفتم که حواسم پرت شد و امی با یه ضربه به پام باعث شد بخورم زمین. وقتی که روی زمین افتادم همه بچه ها دور تا دور محاصره ام کردن. عقب عقب رفتم تا اینکه به یه درخت خوردم. به درخت تکیه دادم و پاهام رو توی شکمم جمع کردم. امی چکشش رو جلوی صورتم گرفت جوری که زیر چونه ام قرار گرفته بود و باعث میشد نتونم سرم رو حرکت بدم یا حرف بزنم، اگه یه ذره دیگه فشار میداد خفه میشدم. دستام رو به نشونه تسلیم بالا آوردم، اما ول کن نبودن. امی با پوزخند گفت:《گفتم که حسابتو میرسم!》 میخواستم حرف بزنم اما نمیتونستم. بچه هر لحظه بهم نزدیک تر میشدن، جوری که شاید فقط چند سانت باهاشون فاصله داشتم. رژ اومد کنار گوشم وایستاد و گفت:《بالاخره شکست خوردی! حالا اگه میتونی فرار کن!》 رژ کنار رفت. بلیز با دستش شعله های آتیش روشن کرد و آورد جلوی صورتم . حرارتش صورتم رو میسوزوند. با طعنه گفت:《یادت باشه که همیشه برنده تو نیستی!》 چرا داشتن این کارو باهام میکردن؟! داشتم سعی میکردم چکش رو از خودم دور کنم اما امی خیلی سفت نگهش داشته بود. تلاش هام بی فایده بود . میدونستم که عین احمقا داشتم دست و پا میزدم تا از شر اون چکش خلاص شم اما چاره دیگه ای نداشتم. فقط تنها چیزی که میخواستم رها شدن از اون فضا بود. یک دفعه کریس از پشت درخت ظاهر شد و دستم رو از پشت گرفت. خیلی سعی کردم دستم رو آزاد کنم اما نمیتونستم. به سختی نفس میکشیدم... دستم رو محکم گرفته بود، امی هم هرلحظه فشار چکش رو بیشتر میکرد، آتیش بلیز جلوی صورتم بود....بقیه بچه ها دور تا دورم رو گرفته بودن اما هیچ کدوم هیچ کاری نمیکرد....هرکاری میتونستم برای آزاد کردن خودم انجام میدادم...دیگه نمیتونستم تحمل کنم......شرایط خیلی بدی داشتم.... عصبیم کرده بودن.... این اتفاقا فقط توی گرین هیل برام میفتاد...اونجا همیشه اینطوری دست گیرم میکردن.... یکبار تا پای مرگ هم رفتم....

فلش بک به گذشته:

هیچ موقع یادم نمیره.... وقتی داشتم یواشکی از یه کوچه رد میشدم یه نفر منو دید و شروع کرد به جیغ زدن، بقیه مردم هم که منو دیدن افتادن دنبالم. مثل بره ای بودم که از دست یه گله گرگ گرسنه فرار میکرد....همون جوری میدویدم تا اینکه به بن بست رسیدم. هیچ راه خروجی نداشتم....برای برگشتن هم دیر شده بود. همه کسایی که دنبالم بودن داشتن اروم اروم بهم نزدیک میشدن...سعی کردم از دیوار ته کوچه بالا برم اما یک دفعه یه نفر پام رو گرفت خیلی محکم کشیدم و کوبوندم زمین. چسبیده بودم به دیوار و پاهام رو توی شکمم جمع کرده بودم.....مردم دورم رو گرفته بودن و بهم لگد میزدن. همه داد میزدن و میگفتن:《 تو هیچی نیستی جز یه آشغال به درد نخور!》 《با مرگت هممون رو راحت کن!》 هر بار که سعی میکردم بلند شم یه نفر محکم منو میگرفت و دوباره به زمین میکوبوند....هیچ راه فراری نداشتم...صداهای عصبانی شون توی گوشم میپیچید و با لگد هاشون همراه میشد و درد کتک خوردن رو صد برابر میکرد.... قیافه عصبانی پسر ها و دختر ها، زن ها و مرد هایی که بهم فحش میدادن یا میزدنم مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد میشد.....تا اینکه صداها کم کم از بین رفت و دیگه کسی کاری بهم نداشت...صدای یه نفر رو شنیدم که گفت:《بچه ها ولش کنین! بسه! مامورا رو خبر کردم! الان میان و حسابشو میرسن! بیاین بریم، وقتتون رو صرف این عوضی نکنین!》....بعدش دیدم که مردم کم کم از کنارم میگذشتن و میرفتن....من هم همون جوری روی زمین ولو بودم....هرچقدر سعی میکردم بلند شم نمیتونستم....بدنم درد میکرد و چندین جام زخم شده بود.... تو همون حال بودم که بدون اینکه متوجه شم قطره های اشک صورتم رو گرم کردن.....بعدشش چشمام سیاهی رفت و وقتی بیدار شدم توی زندان بودم.....

ولی هیچکس نفهمید که اون روز توی اون کوچه یه نفر خیلی بی صدا گریه کرده :)

زمان حال :

اون صحنه ها توی ذهنم مرور میشد و اون صدا مثل یه اهنگ چندین و چند بار پلی میشدن....《تو هیچی نیستی جز ی آشغال به درد نخور!》..... عصبی شده بودم....چرا امی ول نمیکرد.... با تمام توانم داشتم زور میزدم اون چکش رو از خودم دور کنم.... هر لحظه که میگذشت شدت تکرار اون خاطره ها توی مغزم بیشتر میشد و بیشتر عصبیم میکرد....《با مرگت هممون رو راحت کن!》....《تو هیچی نیستی جز یه آشغال به درد نخور!》....مثل کسی که توی دریا درحال غرق شدنه دست و پا میزدم ولی بچه ها ولم نمیکردن... ازم دور نمیشدن...امی چکشش رو از روی گلوم بر نمیداشت....چرا نیمفهمیدن؟! یعنی نمیدیدن دارم خفه میشم؟! یک دفعه ساندرا بچه هارو هل داد کنار و چکش امی رو به زور ازش گرفت و با عصبانیت گفت:《 نمیبینی داره خفه میشه؟! قرار بود شکستش بدین نه اینکه شکنجه اش کنین ! برو کنار!》 و امی رو هل داد و اومد نزدیک من. کریس هم دستم رو ول کرد و از پشت درخت بیرون اومد. نفس نفس میزدم...سرفه ام گرفته بود...ممنونم ساندرا....اگه تو نبودی خفه شده بودم....کنارم روی زمین زانو زد و دستش رو روی شونه ام گذاشت. خیلی دلسوزانه گفت:《حالت خوبه؟》 توان حرف زدن نداشتم....با سر تایید کردم...فشار بدی بهم آورده بودن...علاوه بر اینکه داشتن خفه ام میکردن تمام چیزایی که برای فراموش کردنشون جون کنده بودم رو هم عین یه فیلم جلوم پخش کردن....هیچ کس حرف نمیزد.... از جام بلند شدم....همه چند قدم رفتن عقب ولی ساندرا هنوز کنارم بود. نگام به زمین بود برای همین چهره هیچ کس رو نمیدیدم. سان در گوشم گفت:《مطمئنی حالت خوبه؟! میخوای یکم آب بخوری؟》 خیلی آروم گفتم:《حالم خوبه...》 خودم میدونستم که دروغ گفتم ولی چاره ای نبود....چجوری ساندرا اینقدر با فکر شده بود؟

از بین بچه ها رد شدم، نگاهم به امی افتاد.....چه اتفاقی افتاده بود؟ به سمت ماشینم رفتم....تنها چیزی که میخواستم این بود که تنها باشم....چرا این کارو باهام کردن؟ اصلا بقیه مهم نیستن....امی چرا این کارو باهام کرد؟! هرچند که اونا از هیچ چی خبر نداشتن....نمیتونستم ازشون دلخور باشم....

در ماشین رو باز کردم و روی صندلی ولو شدم.... توی آینه خودم رو دیدم...صورتم قرمز شده بود و عرق کرده بودم....من باید خودم رو کنترل میکردم....ولی نتونستم! نتونستم جلوی اون خاطرات وایستم....چجوری میخوام برگردم به اون شهر و جلوی اگمن وایستم؟ وقتی نمیتونم از پس یه مبارزه ساده بربیام چجوری میخوام به یه جنگ بزرگ برم؟! شاید حق با شدو بود....من قهرمان این قصه نیستم....

از زبون امی:

وقتی مبارزه من و سونیک تموم شد و برگشتیم به جای قبلیمون سونیک خیلی تعجب زده وایستاد و دور و برش رو نگاه کرد، منم از فرصت استفاده کردم و قایم شدم. خیلی زود فهمید که قراره چه اتفاقی بیفته برای همین آماده وایستاد. رژ به سمتش رفت و باهم جنگیدن، ناکلز میخواست خیلی غافلگیر کننده وارد عمل شه اما سونیک از قبل حدس زده بود که چه اتفاقی میفته. برای همین جا خالی داد و مشت ناکلز به رژ خورد و رژ از شدت درد جیغ زد. ناک و رژ خیلی عصبانی بودن. اما یک دفعه همه بچه ها خیلی غیر منتظره به سمت سونیک هجوم بردن. مشخص بود توقع نداشته، من هم بهشون ملحق شدم. خیلی کارش خوب بود، یه تنه در مقابل ۸ نفر مبارزه میکرد، اما یک دفعه حواسش پرت شد و من به پاش ضربه زدم و باعث شدم که بیفته. همگی باهم به سمتش دویدیم اون همه عقب عقب رف تا اینکه خورد به یه درخت، خواست بلند شه که چکشم رو روی گردنش گذاشتم. خیلی محکم داشتم فشارش میدادم تا نتونه فرار کنه. دستاش رو به نشونه تسلیم بالا آورد اما وقتی دیدم هیچ کس از بچه ها قصد اتمام جنگو نداره چکش رو بیشتر روی گلوش فشار دادم.

رژ کنار گوشش رفت و چیزی گفت. همون لحظه سونیک شروع کرد به تقلا کردن. داشت زور میزد تا چکش رو از روی گلوش برداره اما من خیلی محکم نگهش داشته بودم، مطمئن بودم که نمیتونه کاری کنه. بلیز هم با آتیشش سعی داشت شرایط رو براش سخت تر کنه....یک دفعه کریس از پشت درخت دست های سونیک رو گرفت و به سمت خودش کشید، سونیک خیلی داشت مقاومت میکرد اما اینقدر وضعش خراب بود که نتونست دووم بیاره و کریس دستاش رو از پشت درخت خیلی محکم گرفت. هر لحظه که میگذشت برافروخته تر میشد و بیشتر برای آزاد کردن خودش تلاش میکرد....ماها چه مرگمون شده بود؟ چرا داشتیم این کارو باهاش میکردیم؟ صورتش قرمز شده بود و به خاطر حرارت آتیش بلیز عرق کرده بود. اینقدر چکش رو فشار داده بودم که حتی نمیتونست حرف بزنه.... داشتم چه غلطی میکردم؟! یک دفعه ساندرا سرمون داد زد و جلو اومد. به زور چکش رو از من گرفت و هلم داد تا کنار برم. کریس هم دستای سونیک رو ول کرد و اومد کنار ما. سونیک نفس نفس میزد و به سرفه افتاده بود....یعنی اینقدر چکش رو محکم روی گلوش فشار داده بودم؟! مشخص بود که حالش بده... هممون تو شوک بودیم....ساندرا چیزی در گوشش گفت اما سونیک بدون اینکه حرف بزنه با تایید سر بهش جواب داد... از جاش بلند شد...هنوز نفس نفس میزد اما دیگه سرفه نمیکرد.... از بین ماها که رد میشد با من چشم تو چشم شد....نگاه خیلی بدی بهم کرد و بعدش سریع رفت.... اونجا بود که تازه فهمیدیم چه غلطی کردیم..... به خاطر چهارتا برد و باخت مسخره نزدیک بود سونیک رو به کشتن بدیم....چی با خودم فکر میکردم؟!

ساندرا خیلی عصبانی اومد جلو و داد زد :《 احمقا! چقدر بهتون گفتم این کارا رو نکنین؟! اصلا کردین که کردین به درک! چرا وقتی تسلیم شد ولش نکردین؟! امی؟ با توعم؟ داشتی خفه اش میکردی!!! میفهمی؟؟؟؟؟ اصلا برات مهمه؟؟؟؟》 سرم پایین بود.. کریم خیلی آروم گفت:《ساندرا فکر نمیکنی...》 اما وسط حرفش پریدم و گفتم:《راست میگه گند زدم....اصلا اصلا نفهمیدم چرا اینکارو کردم....من فقط...من فقط....نباید بهتون گوش میدادم...کار...کار...احمقانه ای بود》 داشتم سعی میکردم جلوی بغضم رو بگیرم و گریه نکنم.... ساندرا جلو اومد و یقه لباسم رو گرفت و به ی درخت چسبوندم....توان دفاع از خودم رو نداشتم....خیلی محکم فشارم میداد...با عصبانیت خیلی زیادی گفت:《عوضی، داشتی میکشتیش! میفهمیییی؟! آشغالللل عوضی؟؟؟؟ خوبه منم خفه ات کنم بعد بگم نفهمیدم چرا اینکارو کردم؟؟؟؟ ندیدی چجوری داشت دست و پا میزد تا ازادش کنی بی رحم؟؟؟ بعد تو ادعای عاشق بودن هم میکنی؟؟؟؟ اون همه جوره مراقبته بعد تو این کارو باهاش میکنی؟؟؟ 》 خیلی عصبانی بود....حق داشت...ساندرا نمیدونست من چرا این کار رو کردم....همه بچه ها یه دلیل داشتن و اون هم شکست سونیک بود اما من دلیل دیگه ای برای کارم داشتم....کریس اومد پشت ساندرا و دستاش رو گرفت و سعی کرد از من دورش کنه. گفت:《 سان...سان...آروم باش...آروم باش...ما هممون مقصریم.... ولش کن...》 ساندرا هم یقه من رو ول کرد... کریس خیلی محترمانه ازم پرسید:《 حالت خوبه؟》با علامت سر تایید کردم...

فلش بک به قبل از مبارزه:

سونیک داشت اونور استراحت میکرد و برای تمرین با ما آماده میشد. باید یه نفری با ۸ نفر می جنگید....مسلما خسته میشد. رژ که داشت خودش رو اماده میکرد گفت:《بچه ها من یه نقشه دارم که بتونیم سونیک رو شکست بدیم.》 تیکال و ناکلز باهم گفتن:《چه نقشه ای؟》 و بعد تیکال سرخ شد و سرش رو پایین انداخت. رژ با لبخند گفت:《اگه هممون باهم بهش حمله کنیم شانس برنده شدنش خیلی کم میشه! کیا موافقن؟》 همه نگاهی بهم کردن و بعد تمام بچه ها به جز من و ساندرا دستشون رو بالا آوردن. بلیز گفت:《ساندرا میترسی؟!》ساندرا هم خیلی پررو جواب داد:《ترجیح میدم تنهایی شکستش بدم تا اینجوری، این نامردیه که تنهایی بخواد با ۸ نفر بجنگه!》 و بعد اونجا رو ترک کرد و به سمت ماشین ها رفت. کریم گفت:《هم بهتر که رفت! امی تو نمیای؟!》 با علامت سر گفتم نه. تیکال با طعنه گفت:《معلومه که نمیاد! آدم به عشقش که خیانت نمیکنه!》 با عصبانیت گفتم:《تیکال چرت نگو!》 بلیز هم فوری گفت:《امی میدونی که الان گرین هیل اولویت ماعه نه عشق و عاشقی تو و سونیک! اگه میخوای ثابت کنی که گرین هیل برات مهمه باید کمک کنی!》 گفتم:《چه...چه ربطی داره؟!....ساندرا...راست گفت....این نامردیه...》 رژ گفت:《امی تو خودت گفتی قراره یه مدت سونیک رو فراموش کنی و فقط روی گرین هیل تمرکز کنی! پس قولی که دادی چی شد؟! به همین زودی یادت رفت؟ 》 بریده بریده گفتم:《آخه رژ...چه ربطی داره...نمیشه...》سیلور پرید وسط حرفم و گفت:《رژ راست میگه، تو گفتی حاضری هرکاری برای گرین هیل بکنی! حتی سونیک هم خودش اینو گفت، پس چرا الان داری جا میزنی؟》 گفتم:《من جا نزدم فقط....》ناکلز هم فوری گفت:《فقط چی؟ چه بهونه ای داری؟ یا کمک میکنی سونیک رو شکست بدیم یا مشخصه که نمیخوای کمک کنی! 》 بلیز هم گفت:《و باید تمام تلاشت رو هم بکنی نه اینکه وایسی یه جا! باید وفاداریت رو به گروه نشون بدی! باید نشون بدی که اهمیت دوستات و شهرت برات بیشتر از یه احساس ساده است!》 هرکس از یه طرف حرف میزد، عصبانی شدم و داد زدم:《خیلی خب! کمک میکنم، تمام تلاشم رو هم برای شکست دادنش میکنم ولی بعدش دیگه شماها حق چرت و پرت گفتن ندارین!!!!!》 همه لبخند زدن و بعد کریم گفت:《میدونستم که کمکون میکنی!》 چشم غره ای رفتم. رژ گفت:《خیلی هم عالی! حالا نقشه از این قراره که امی و سونیک وقتی مبارزه میکنن امی حواس سونیک رو پرت میکنه و ماها قایم میشیم بعد یه دفعه وقتی سونیک توقعش رو نداشت حمله میکنیم! و امی یادت نره که باید تمام سعیت رو بکنی!》 به این صورت قبول کردم که همچین کار احمقانه ای رو انجام بدم...در واقع مجبور شدم...

از زبون ساندرا:

از نقشه شون خبر داشتم که قرار بود دسته جمعی به سونیک حمله کنن، اما من علاقه ای به شرکت نداشتم. برام مهم نبود به سونیک می باختم دلم میخواست خودم تنهایی میتونستم شکستش بدم....هرچند که دیدن باختش برام چندان لذتبخش نبود...باهاشون برای اجرای نقشه مخالفت کردم اما گوش ندادن...اولش فکر کردم که مشکلی پیش نمیاد تهش سونیک می بازه و اینا خوشحال میشن و جنگ تموم میشه برای همین به سمت ماشین ها رفتم تا استراحت کنم...اما انگار خیلی بیشتر از اینا دلشون پر بود....وقتی به جای همیشگی برگشتم و دیدم دارن چه غلطی میکنن قلبم ریخت....داشتن خفه اش میکردن....خودم نفهمیدم چجوری اما عین یه موشک ازجا کنده شدم و به سمتشون رفتم و چکش رو به زور از امی گرفتم و سونیک رو آزاد کردم.... حالش خیلی بد بود....نفس نفس میزد و سرفه میکرد...چه بلایی سر سونیک من آورده بودن؟ وظیفه من محافظت ازش بود ولی درست انجامش نداده بودم....اگه من اونجا بودم شاید این اتفاق ها هرگز رخ نمیدادن....

وقتی روی زمین نشسته بود و سعی میکرد نفس هاش رو به حالت عادی برگردونه تونستم برای اولین بار وارد ذهنش بشم و افکارش رو ببینم....اونجا بود که تازه صحنه ای از گذشته سونیک رو دیدم....جوری که مردم بهش هجوم برده بودن و حرف هایی که بهش میزدن....همه رو دیدم و تازه فهمیدم که این شرایط خیلی بیشتر از خفه شدنش بوده....و همون موقعی که داشته برای آزاد کردن خودش تلاش میکرده تمام این صحنه ها براش مرور شده.... سریع از جاش بلند شد و از بینمون رفت....دنبالش نرفتم...میدونستم نیاز داره تا تنها باشه....علاوه بر اون من هم باید یه درس درست و حسابی به این احمقا میدادم....

خیلی عصبانی بودم، درست نمیفهمیدم دارم چی کار میکنم....اما دلم میخواست امی رو باهمون چکشش له کنم....بعد از اینکه حسابی بهشون توهین کردم، دیدم که امی روی زمین نشسته و خیلی آروم داره اشک میریزه....شاید من اشتباه فکر میکرد و اصلا سونیک و امی به درد هم نمیخوردن و باید از سونیک در مقابل امی محافظت میکردم....کریس هم که امی براش مهم بود کنارش روی زمین نشسته بود و دستش رو شونهی امی گذاشته بود. میتونستم حسش نسبت به امی رو درک کنم اما اونا مقصر بودن! تصمیم گرفتم تنهاشون بزارم و برم پیش سونیک....

به سمت ماشین ها رفتم، سونیک روی صندلی ماشینش ولو شده بود و چشماش رو بسته بود.... هنوز صورتش کمی سرخ بود اما مشخص بود حالش بهتره.....آروم در ماشین رو باز کردم و صندلی کنارش نشستم. چشماش رو باز کرد و نگام کرد. خودش رو جمع و جور کرد و صاف نشست.... آروم گفتم:《راحت باش...عیب نداره....مشکلی نداره اینجا بشینم؟》 با حرکت سر گفت نه. بعد از چند ثانیه سکوت گفت:《مرسی که نجاتم دادی....》 گفتم:《خواهش میکنم》 ادامه داد:《تو چرا همراهشون نبودی؟ تو دلت نمیخواست تسلیم شدن منو ببینی؟!》 جمله آخر رو با طعنه گفت. خیلی جدی گفتم:《نه، من دوست داشتم خودم تنهایی پدرتو در بیارم.》 لبخند زد...لبخند تلخ....پرسید:《ولی هنوز نفهمیدم چرا این کار رو کردن....فقط برای اینکه من شکست بخورم؟!》 با حرکت سر تایید کردم و بعد گفتم:《ازت عصبانی بودن. خسته شده بودن اینقدر که بهت می باختن....حالت انتقام داشت...》 با لحن عجیبی گفت:《یعنی میگی زیادی بهشون سخت گرفته بودم؟》 از حرفش تعجب کردم. اونا گند زده بودن این انداخت گردن خودش؟ با تعجب گفتم:《تو فقط داشتی آماده شون میکردی چه ربطی به سخت گیری داره؟》 جواب داد:《اگه میذاشتم توی مبارزه ها برنده شن این اتفاقا نمی افتاد...》 با طلبکاری پرسیدم:《الان داری میگی تقصیر خودته؟!》 نگام کرد و گفت:《نیست؟》نفسم رو بیرون دادم و سعی کردم عصبانیتم رو کنترل کنم... گفتم:《سونیک تو واقعا عجیبی....اونا اشتباه کردن و بعد تو خودتو به خاطر کار اشتباه اونا مقصر میدونی؟!》 چیزی نگفت. دوباره سکوت بینمون حاکم شد تا اینکه خیلی آروم پرسید:《امی چرا این کار رو کرد؟》 نگاهش کردم، ولی اون نگاهش رو ازم دزدید و به فرمون زل زد. گفتم:《نمیدونم....از خودش بپرس...》 خیلی احمقانه بود که امی فقط به خاطر شکستش به سونیک بخواد این کار هارو بکنه....برای همین گفتم نمیدونم... تصمیم گرفتم برم سر اصل مطلب. گفتم:《میدونی....بالاخره....برای اولین بار تونستم ذهنت رو بخونم...》 یک دفعه سرش رو برگردوند و با تعجب و نگرانی نگاهم کرد. گفت:《یعنی چی؟》 خیلی آروم ادامه دادم:《یعنی افکارت رو دیدم》 فوری پرسید:《افکار چیمو...یعنی کی...کی ذهنمو خوندی؟》 گفتم:《همون موقع که روی زمین نشسته بودی و نفس نفس میزدی...》 این رو که گفتم انگار برق از سرش پرید. بریده بریده گفت:《چی....چی...دیدی...》 گفتم:《همون اتفاقی که برات افتاده بود....کوچه بن بست...》 دستش رو روی سرش گذاشت و به صندلی تکیه داد....انگار یه سطل آب یخ رو روی سرش خالی کردن...گفت:《اولین بار...؟چرا اینکارو کردی؟ مگه قرار نبود توی حالت عادی ازش استفاده نکنی؟!》 گفتم:《دست خودم نبود....نتونستم کنترلش کنم....》 در ماشین رو باز کرد و پیاده شد. رفت و روی کاپوت ماشین نشست. منم خیلی سریع در ماشین رو باز کردم و رفتم کنارش. عصبانی بود....شاید نباید بهش میگفتم....خیلی آروم گفتم:《نگران نباش....بین خودمون میمونه....》 دستاش رو مشت کرده بود. چقدر دلم میخواست اون لحظه میرفتم و بغلش میکردم و میگفتم:《نگران نباش سونیک....تو همیشه منو داری...نیاز نیست فکر کنی که تنهایی....من همیشه هواتو دارم....میدونم چقدر سختی کشیدی ولی دیگه نمیزارم اتفاقی برات بیفته....》 ولی نمیتونستم باید توی نقشم باقی میموندم....همون دختر سرد و خشک که احساسات سرش نمیشه....ولی من واقعا همچین آدمی نبودم....گفتم:《میدونم چرا عصبانی هستی.》 اون پسر مثل یه کوه آتش فشان بود....همونقدر سرسخت و قوی...ولی خیلی فشار ها رو تحمل کرده بود و هر لحظه امکان داشت فوران کنه....گفت:《چون هردیقه یه چیز جدید میاد جلوی پام که باید باهاش دست و پنجه نرم کنم....آره خسته شدم از بس که همه بلا ها باید سر من بیاد...تو...تو چرا....》 نگام کرد و خیلی جدی پرسید:《تو چیو مخفی میکنی؟! از چی میترسی؟! چر اینقدر رفتارات عجیبه؟!》 به زمین زل زدم و همونقدر جدی جواب دادم:《 همون رازی که تو مخفیش میکنی....همون چیزی که تو ازش میترسی....به همون دلیلی که تو رفتارات عجیبن....》 بدون اینکه نگاهش کنم دستم رو گذاشتم روی دستش. چقدر دستش سرد بود. مشتش رو شل کرد. نگاش کردم و گفتم:《منم یکی هستم عین خودت...یه نفر که درکت میکنه و میفهمه که چی کشیدی...یه نفر که از خیلی وقت پیش دنبالت بوده....》 با تعجب گفت:《سان...تو...تو دنبال منی بودی؟!》 همون طور که داخل چشمای سبز درخشانش غرق شده بودم گفتم:《بعد از جنگ میفهمی....ولی اینو بدون که.....اینو بدون که....》 بغضم گرفته بود.....همونقدر که سونیک سختی کشیده بود منم کشیده بودم...ولی هیچ کس نمیدونست....نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بالاخره اون اشک لعنتی از چشمم پایین افتاد....ادامه دادم:《اینو بدون که....خیلی خوشحالم که....که پیدات کردم....》 دستش رو از توی دستم در آورد و روی شونه ام گذاشت و خیلی آروم گفت:《تو منو میشناسی؟!》 سعی میکردم جلوی گریه ام رو بگیرم ولی نمیتونست....تمام اتفاقات این سال ها الان داشت از چشمم بیرون میزد...گفتم:《نپرس...نمیتونم بهت بگم....فعلا نمیتونم...》 با اون یکی دستش چونه ام رو گرفت سرم رو سمت خودش برگردوند. اشک هام رو پاک کرد و دستش رو روی گونه ام گذاشت....با این کارش گریه ام از قبل هم شدید تر شد...دیگه مغزم جلوی قلبم توان مقاومت نداشت....میدونستم الان زمانش نیست....صداش توی گوشم میپیچید که میگفت:《تو منو میشناسی ولی من نه.....ای کاش میدونستم کی هستی...ولی....مهم نیست....شاید الان من هم بتونم درکت کنم...》 دستش هنوز روی شونه ام بود.

خودم رو جمع و جور کردم و اشک هام رو پاک کردم....ازآخرین باری که اینجوری کنترل خودمو از دست داده بودم خیلی میگذشت...از اثرات بودن کنار سونیکه.... میتونستم پیشش خودم باشم بدون اینکه بترسم... اعتماد کردن کار سختی بود ولی سونیک فرق داشت....از اینکه پیشش خودم بودم ترسی نداشتم چون میدونستم آسیبی بهم نمیرسونه....

از زبون سونیک:

واقعا از رفتار های ساندرا شوکه شده بودم....ولی یه چیز رو فهمیدم. اینکه قطعا اون آدمی که نشون میده نیست، اون دختر خشک و بی احساس و البته خودخواه....مطمئن بودم که یه دختر آسیب دیده است.... ولی نشون نمیداد....واسه همین درکم میکرد....شباهت های زیادی بینمون بود....شباهت هایی که باعث میشد بهم نزدیک باشیم....اون من رو میشناخت، از گذشته ام خبر داشت و از اخلاقم آگاه بود ولی من حتی نمیدونستم اون چه جور آدمیه! حس عجیبیه که بفهمی یه نفر دنبالت بوده و عین کف دستش تو رو میشناسه ولی تو حتی نمیدونی اون کیه.... وقتی که گریه اش گرفت توی چهره اش خستگی رو میدیدم.....ولی از چی خسته بود رو نمیدونستم....هیچی نمیدونستم ولی یه حسی بهم میگفت باید بهش اعتماد میکردم....پس همین کار رو هم کردم....چقدر جواب داد نمیدونم ولی من تلاشم رو کردم....

بعد از چند ثانیه کوتاه ساندرا خودش رو جمع و جور کرد و دوباره شد همون دختر سابق....سرزنشش نمیکردم چون تازه میفهمیدم که چه راز های بزرگی پشت این کارش مخفی شده. دستم رو از روی شونه اش برداشتم اون هم جدی شد. گفت:《ساعت ۸ شبه، از صبح داشتیم تمرین میکردیم به نظرم بهتره که بریم، فردا روز خیلی مهمیه....》 با سر حرفش رو تایید کردم و گفتم:《آره...باید بریم...》 از روی کاپوت بلند شد و خواست بره که وایستاد و گفت:《نمیای؟》 نگاهش کردم و گفتم:《تو صداشون کن بیان.》 دستش رو به کمرش زد و با لحن عجیبی گفت:《حالا اینقدر ناز نکن، الان وقت قهر و دعوا نیست. بیا بریم ولی باهاشون سرد برخورد کن.》 پوزخندی بهش زدم و از جام بلند شدم. باهم به سمت محل تمرین رفتیم.

همه بچه ها دورتا دور وایستاده بودن خیلی پوکر هم رو نگاه میکردن، اون وسط امی هم داشت گریه میکرد و داد میزد:《شماها خیلی بیشعورید! مجبورم کردید این کار رو بکنم!》 رژ با طلبکاری گفت:《ما که نگفتیم خفه اش کن!》 امی خیلی عصبانی داد زد:《رژ زر نزن! تو نبودی میگفتی باید تمام تلاشم رو بکنم تا وفاداریم رو ثابت کنم؟ وگرنه یکی از شماها نیستم؟》 کریم هم که کنار امی روی زمین نشسته بود گفت:《رژ فقط خفه شو، یعنی هنوز از گندی که زدی پشیمون نیستی؟》 بلیز هم با طعنه گفت:《چرا پشیمونه فقط میخواد کم نیاره!》 امی هنوز داشت گریه میکرد که کریس کنارش رفت و توی بغلش گرفت، امی هم خودش رو توی بغل کریستین ول کرده بود و بی صدا اشک میریخت. از دیدن این صحنه ها تعجب کرده بودم. باورم نمیشد، خیلی عجیب و غریب بودن. هربار گند میزدن و بعد عین چی پشیمون میشدن. اما مهم ترین چیز این بود که امی به خاطر باختش به من این کار رو نکرده بود و بچه ها مجبورش کرده بودن....نمیدونم چرا ولی از شنیدنش خیلی خوشحال شدم.

من و ساندرا خیلی آروم جلو رفتیم، تا اینکه بچه ها متوجه حضورمون شدن. وقتی دیدن اومدیم همه یه دفعه از جاشون بلند شدن. امی که عین برق از جاش پرید و سریع چشماش رو پاک کرد. کریس هم همون طوری کنارش وایستاده بود. به یه درخت تکیه داده بودم و دستم رو توی جیبم کرده بودم. هیچ کس هیچی نمیگفت پس خودم شروع کردم و گفتم:《واسه امروز دیگه بسه....فردا دیگه هرچی داریم رو باید استفاده کنیم....بهتره بریم و برای فردا استراحت کنیم...》 تیلز خیلی آروم گفت:《میریم خونه من؟》 گفتم:《اگه مشکلی نداره، اگه هم سختته میتونیم بریم خونه من.》 جواب داد:《نه اوکیه...》 قرار بود بریم ولی هیچ کس راه نیفتاد و همه سرجاشون وایستاده بودن، انگار منتظر چیزی بودن. خواستم به سمت ماشین برم که رژ گفت:《صبر کن...》 وایستادم و نگاش کردم. باید اعتراف کنم اولین باری بود که رژ رو پشیمون میدیدم. باورم نمیشد اما سی کردم تعجبم رو نشون ندم. بریده بریده گفت:《اینا همش....همش....تقصیر من بود....ایده...ایده...احمقانه من بود!....قرار نبود اینجوری شه.....ما....فقط....میخواستیم....تلافی...کنیم....نه....چیز...دیگه ای....ولی انگار خیلی فاجعه شد....و خب....اوم....باید بگم.....متاسفم بابت گندی که زدیم....》 نکته عجیب دوم عذرخواهی رژ بود، اولش فکر کردم بقیه مجبورش کردن که این جملات رو بگه ولی وقتی دیدم همه تعجب کردن فهمیدم که واقعا پشیمونه. گفتم:《عیب نداره....دیگه در موردش حرف نزنین....بیاین بریم...》 اینبار دیگه همه باهم به سمت ماشین ها راه افتادیم....

ادامه در قسمت هفدهم.....

[ پنجشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۲ ] [ 19:33 ] [ NikaDiamond ] [ ]

برچسب: نویسنده: دانیال صالحی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1402 ساعت: 22:14

صفحه بندی